تبليغاتX
lovestoory ×عشق ابدی×
lovestoory ×عشق ابدی×
کوتاه و خواندنی
شهلام به هملون. خوبین؟؟

حتما همتون می گیل ایل چه ادم بدقول (تاژه اگل ما لو ادم حشاب کلیل) بخدا شلمنده تک تکتولم ان ساله شر وقت میام وباتون و میجبلالم ... داست یادم می لفت و این چند وقت دل گیلم دیگه اول مهر درشو و......


اندر حکایت بوسه !


بوسه عطریست كه از یك گل معطر متصاعد می شود و می توان گفت بوسه زبان عشق است و یا اینکه بوسه ارمغان و هدیه عشق است به آنچه که ما عشق می ورزیم و به آن احترام و علاقه قائلیم!
بوسه هدیه خداوندی است برای زنده نگاه داشتن عشق. هر بوسه ای هدیه ای جدید است از جانب پروردگار و طعمی جدید از عشق و محبت است ! چه كسی قابل بوسیدن است ؟ در یك كلام می توان گفت كه هر كسی را كه دوست دارید و برای شما دارای قداست و احترام است قابل بوسیدن است و بوسیدن نه تنها روشی برای ابراز علاقه است و راهی برای صمیمیت بیشتر و یكی شدن با كسی است كه برایتان دوست داشتنی و عزیز است! شاید به این صراحت و بطور مطلق "بوسه" قابل تعریف نباشد ولی بقول شكسپیر میتوان به این نتیجه اکتفا کرد که : بوسیدن مهر و امضای عشق است نسبت به هر آنچه که عشق ورزیدنی است!

   

 اینم چند تا عکش بوشه امیدوالم خوستون بیاد و جو گیل نشینو حوش نیوفنین


منگنه : تو این مدت به یه چیژی پی بلدم tobimanbito  و  tobimanbato... چند وقتی دل گیلش بودم بلام جالب بود ... bato با تو ام با تو چلا جمع نلومدی هااااااااااااااااااا!!!!!!!!!! حالا بعد اژشون اجاژه بگیلم براتون می تعلیفم ...بوش واشه همتون

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط stoory

 
منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم

در چشمانت خيره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاري کنم

منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم

سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو.....

از داشتن تو...اشک شوق ريزم

منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم

اري من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را مي ستايم

---

این قافله عمر عجب می گذرد.....

یکیی نیشت به من  بگه چه ربطی داله.....!!!!!

..بچه هایی که تو دو پشت قبلیلی نژر دادن در مورد اژدواج تشکل می کلم

منگله برای مشتر هادی : اخی.... تو دلت میاد دشتت چرکی باشه اخه این پول چیه که می خای داشته باشی اما دشتت چلکی باشه... اما با نژرت کاملا موافقتلم ...به قول قاشم گلی می گه

با تو من خوشبخترینم        با تو بد بخترینم

زندگی فقط دلاره               زندگی فقط دلاره

منگله ای برای مشیزtobimanbito   :  اهای ببینم چیکال می کنی .. من که اژ نوشته هات شر در نیاوردم .. اخی تو دشت خودت نیشت .. ژدی ژیرش ...

بژن ژیرش به شر عت برگ وباد    بژن ژیرش همین حالا...........

 

منگنه ای برای امیر حشین ناژم:: چه ناژژژژ...  اخی چه پشر کم رویی ... روت نمیشه پش من چیکالم بگو تا خودم بلم...........  ببینم عاشق کی شلی هااااااااااااااا اگه گفتلی خودم با شر میام خاشتگاری...   

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط stoory
 

از ملا نصرالدین پرسیدند لباست چرک شده چرا نمی شویی؟ گفت دوباره چرک خواهد شد چرا زحمت بیخود بکشم.
گفتند چه اشکال دارد دوباره می شویی. گفت خوب باز هم چرک می شود. گفتند باز هم می شویی.
ملا جواب داد من که فقط برای لباس شویی به دنیا نیامده ام کارهای دیگری هم دارم.

 

شهلام به همه...

من دولباره امدم..از تومومنلم ممنولم ... دیگله تکلال نمیشهمی قولم ./قول ./قول ./ ./


منگله : به همهتولم میشرم

منگنه: مهشا جون .. شیما جون یک و دو .. هادی ..امیر حشین..to bimanbito..مهرنوش عژیژ..ای ام ان ... مائده ناژم... جیگرکم ندایی جون...النازجون...امیرخان...علیرژا.. ودوشتانی که امدنو واشمشو نو فراموشیدیلم ممنونم اژتون می بوشمتون ا/ژ راه دول ..بوش

راشتی نماژ و روژه هاتون قبول باشه...دعا کنیمنو

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط stoory

شهلام...

ماه رمژون امده اگل دروغ بگین روژه تون باتنه!!!!! پش  دروغ ممنوع ٬!!!!!!!

اینجا هر کشی آزاده جواب شوال منو رو بده ،نژر بده،

پشرووااا ...تا حالا قول اژدواج به کشی دادین،یا اینکه خواشتگاری رفته باشین؟؟؟؟؟
دخملاااا... تا حالا کشی قول اژدواج بهتون داده،یا اینکه به خواشتگاریتون اوموه باشند؟؟؟

نژرتون در مورد عشق و عاشقی چیله ؟؟//


منگنه:منظور خواشتگار واقعیه نه توهمی!!!!

 منگنه ۲ :از نژرتون تو پشت بعد اشتفاده میشه


منگنه۳ : حتما نژرتونو بگین رو تون نمی شه خشوشی بدین!!!!

منگنه ۴: شیماtobimanbito تولدت مبارک ....من کیک می خوام حالا خشیش کیک نمی دی منگله هاتو بده

 


 


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط stoory
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


داخل پرانتژ:

 راشتیي ! چرا يافتن خدا براي خيلي از ماها اينقدر دشوار است ؟

شايد جواب اين شوال در اين جمله باشد كه :

ژيرا ما بدنبال چيزي هشتيم كه هرگژ آنرا گم نكرده ايم ...!


منگنه: با کمک شیما وtobimanbito (فکر کنم هردوشون شیما باشن) پش اشلاح می کنم با کمک شیماها کلی منگنه خریلم..دشتون در نکنه پیر شین جوناااااااااا (البته قول کمک دالن منم نشیه گرفتم)

منگنه۲: مهشان جون ..چشماتو وا کن ببین ..ببین که شیما امده..شیما با یک عروشکه خوشکل و ژیبا امده ...

منگنه۳ :هوا گرمه ....

منگنه۴: ماه رمژون نژدیکه..

منگنه ۵: اوه اه ..اشلا حواشم نیشت امشال شال اشلاح الگو مشرفه باید شرفه جویی کنم .در مشرف منگنه..


 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط stoory

دستمال کاغذي به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست! يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟ عاشقم!... با من ازدواج ميکني؟! اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟ تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي! چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي! پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟ تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست! گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد در تن سپيد و نازکش دويد خون درد! آخرش دستمال کاغذي مچاله شد مثل تکه اي زباله شد .

   

منگنه : امروژ منگنه ندارم منگنه هام تموم شده پول ندارم بخرم

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط stoory

 اين روزها خيلی دلم تنگ می شود... دلم برای گريه های بی دليل تنگ می شود. دلم برای خنده های از ته دل تنگ می شود. دلم برای همه بچه های خوب دنيا تنگ می شود. دلم برای همه آدم های پاک و بی ريا تنگ می شود. دلم برای همه مادربزرگ های پير و مهربان تنگ می شود. دلم برای همه لحظه های دلتنگی ام تنگ می شود. دلم برای کودکانه ترين لحظه های شاد زندگی ام تنگ می شود. دلم برای همه لحظه های بارانی سکوت و دعا تنگ می شود. دلم برای همه چيزهای خوب خدا تنگ می شود. اين روزها خيلی دلم برای خدا تنگ می شود... چشمانت روشن و چشمانم تاریک روز را به تو می بخشم تا شبم را پر ستاره کنی.....


داخل پرانتژ : شهلام....
مهشان جونم شیما جون شهلام خیلی رشون گفتلش خیلی دلش برات تنگیده..
شیما جونم شهلام راشتش جریانم خیلی جالب شده اگه بت بگووم شاخ در میاری ..ایمیلی ..وبی درشت کن بیام برات بتعریفم...مواظب باش شوتی ندیووووو...
 
منگنه  : همهتونو دوشت دارم
 
 
 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط stoory

 

چون هردو او را دوست داشتيم، قرارگذاشتيم به خاطر او ورق بازي کنيم وهرکس که مي باخت بايد دل ازمهرش برمي گرفت...

بازي پرهيجاني بود.

اول او نشان‹‹ کيکلوپ ››آورد که ازشخصيت هاي برنده بود،اما من نشان ‹‹ سولون›› آوردم که ازآن برنده تر بود،سپس او نشان ‹‹کاليبوس›› آورد فرياد از همه بر خاست،

زيرا من ديگر جزيک اميد براي بردن نداشتم...

رنگم پريده بود و قلبم سخت مي تپيد.با دست لرزان ورق را چرخاندم وبر زمين افکندم...نشان‹‹ آفروديته›› آمد،فريادزدند:اوه خداي من چه اقبالي... محبوب تو فقط مال توست.

اما چون رنگ پريده واندام لرزان رقيب خود را ديدم،سر در گوشش نهادم و آهسته به او گفتم:

‹‹گريه مکن،از خودش مي پرسيم که کداممان را بيشتر دوست دارد››


داخل پرانتژ: شهلام خوفی؟ اخه به شما هم میگن....(لا اله االه..) اخه تا نیام به وبتون.... بی خیال

منگنه : یه روژی تو وب tobimanbito خوندم که اشمشو به خاطر اینکه یه دارووووه عوژژژژید الان بفم که افرودیت یعنی چه.... ها ها؟

منگنه۲ : بخونین و نژژژژژژژررر بدین 


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم مرداد 1388 توسط stoory
شهلام... به همه دخمل و پشروووووا.. من چهار روژه تو یه فکریم که من کی هشتم اخرش به جایی نرشیدم....

 من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم
من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند
من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند
.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند
.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود
.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم
.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندشرا روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند
.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند
.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم
.

من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند
.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم
.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند..
من کیستم؟

منگنه۱ : حالا من کی هشتم؟؟؟
منگنه۲ : گله اژ همتون دارم  الان شه روژ نیومدم وباتون نگلفتین این کجاشت ژنده اشت یا مرده اشت...
منگنه۳ : بؤؤؤؤنین ... نژژژژژژ بدین...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط stoory
 


به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
با تشکل اژ :shahab

برچشب : بیمارشتان ، روانی × حمام × چای خوری × شطل × در پوش
منگنه۱ : شیما ایلم تکلالیهخولت بودی چی کال می کردی
منگنه ۲ : بوووننین وبنژرین

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط stoory
Blog Skin